#هکر_قلب_پارت_176

_چون ما به هم محرمیم.
_پس جلوی بابا و ...
بازم نزاشت حرفم رو کامل کنم و گفت:
_نه هلیا..فقط من..فقط جلوی من میتونی اینطوری لباس بپوشی...
لبخندی از این همه خودخواهی روی لبم اومد و گفتم:
_مگه تو کی هستی؟
خیره شد تو چشمام و گفت:لازمه دوباره تکرار کنم؟
ازش فاصله گرفتم و به سمت تخت رفتم و کت لباسم رو برداشتم...تنم کردم...سپس به سمت شهاب اومدم و در کمترین فاصله بهش ایستادم و سرم رو بالا گرفتم و گفتم:
_اینطوری خیالت راحت میشه..
لبخند رضایت بخشی روی لبش نشست و گفت:
_بد نیست...
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
_میخوای یه مقنعه ی بلند سرم کنم که بیشتر خوشت بیاد؟
لبخندش پهن تر شد و گفت:
_فکر بدی نیست..
زیر لب دو سه تا حرف بارش کردم و از توی کیفم رژم رو برداشتم و رفتم جلوی آینه....شهاب هم پشت سرم ایستاد و از توی آینه به رژی که توی دستم بود و با بالا بردن رژ به لبم نگاه کرد...انگار میخواست طریقه ی رژ زدن یاد بگیره...خندیدم ولی چیزی نگفتم...هنوزکامل نکشیده بودم که شهاب با اخمایی تو هم رفته گفت:
_بسه
متعجب نگاهش کردم و گفتم:
_هنوز که رژ نزدم.
اخماش رو باز نکرد و گفت:
_همین قدر بسه هلیا
به سختی داشتم جلوی خودم رو میگرفتم که جوابشو ندم..ولی اهل کوتاه اومدنم نبودم..در حالیکه خیره نگاهش میکردم با حرص رژ رو کامل روی لبام کشیدم و گفتم:
_بریم...

romangram.com | @romangram_com