#گوتن_پارت_265
با همون نوزاد تو دستش نشست رو زمین:
- خانوم وایسا یه لحظه وایسا آخه ببین چی می گم.
سر جام متوقف شدم و بر گشتم سمتش.
- یه لحظه یه ثانیه یه دقیقه خودت رو بزار جای من، فقط یه ثانیه! فکر کن که شوهرت می تونه زندگی کنه. می تونه بازم برگرده به زندگیش اما ... فکر کن این شانس رو داشتی که بازم عزیزت رو کنار خودت و خونواده ات نگه داری!
با چشمای اشکی منتظر نگام کرد.
- من خونواده ای ندارم. دِ لامصب چرا نمی فهمی همه ی زندگی من همون آدمیه که افتاده روی تخت!
- ما دوتامون تو یه وضعیتیم. ولی من حداقل این شانس رو دارم که داشته باشمش!
نگاهی به نوزادش انداختم که داشت گریه می کرد.
بی رحم شده بودم؟ نه!
من فقط داشتم مثل دنیا جواب این آدما رو می دادم. درست مثل خودش بی رحم.
کلافه از بیمارستان اومدم بیرون. سوار ماشین که شدم استارت نزده اشکام جای همیشگیشون رو روی گونه هام پیدا کردن و سر ریز شدن.
صدای مازیار فلاحی هق هق ام رو می پوشوند.
romangram.com | @romangram_com