#گوتن_پارت_256

پرستار نیم نگاهی به من و چشمای سرخم انداخت. قدم تند کرد و به سرعت با همون چرخ که به سختی می کشیدش دور شد.

چند دقیقه بعد دکتر اومد بیرون.

این بار محمد بود که رفت سمتش؛ من انگار مسخ شده بودم سرجام خشکم زده بود.

دکتر در جواب محمد که دقیقا عین سوال نیروان رو پرسیده بود سری تکون داد:

- من که با سرهنگ صحبت کرده بودم. حدسمون درست بود. ضربه ی سر اون قدر با شدت بوده که ...

صداش بدجور دورگه و گرفته بود.

- یعنی چی؟ دکتر چرا چونمون رو میاری به لبمون؟ درست حسابی حرف بزن ببینم!

محمد عصبانی و استرسی یقه ی دکتر رو گرفته بود.

دکتر به زور انگشتای گره خورده محمد رو از دور یقه اش باز کرد و گفت:

- متاسفم. این عمل هیچ فایده ای نداشت. تو یه کلمه بگم. مرگ مغزی! ما فکر می کردیم می تونیم جلوش رو بگیریم چون مغزش هنوز ...

ادامه ی حرفاش با جیغ بلند من قطع شد. نمی دونم جیغ می کشیدم، داد می زدم، ضجه می زدم یا زاری می کردم اما اون قدر بد بود که خود دکتر چشماش بارونی شد.

انگار اونم فهمیده بود من...


romangram.com | @romangram_com