#گودبای_تهران_پارت_641
اما ساعت ۱۰ شب بود که بلاخره سیاوش چشماشو باز کرد .
خداروشکر که حالش بهتر بود ، یکم درد داشت اما حالش خوب بود
لباساش خشک شده بود ، دادم بهش تا بپوشه اونم پوشید...
با استرس دستامو تو هم قفل کردم
خان اقا الان تو اتاق بودو داشت موضوع رو بهش میگفت!
تو عمرم انقدر استرس نداشتم
مطمئنم که واکنش خوبی نداره ؛ ترس تموم وجودمو گرفته بود...
خدایا خودت کمکم کن!
یهو در اتاق با شدت باز شدو سیاوش اومد بیرون
قلبم ازجا کنده شد !
نه گذاشت ، نه برداشت یکی محکم کوبید در گوشمو نعره زد :
- همینو میخواستییییی؟؟؟ فرار کردی که بیای این گورستون و حاملت کنن؟؟؟؟؟؟؟؟
حس کردم ی ور صورتم سِر شد! چیزی نگفتمو فقط گریه کردم
romangram.com | @romangram_com