#گودبای_تهران_پارت_586

تو افکار خودم بودم که سیاوش با صدای خش دار گفت: درد داری؟

چیزی نگفتم ، دوباره گفت: بده بالا لباستو پشتتو ببینم

تخس گفتم: نه درد ندارم خیالت راحت

- اشتباهه خودت بود

به ی نقطه نامعلوم خیره شدمو گفتم: مجید خیلی سنش کم بود ، که عاشق شد....عاشق ی دختر....خیلی دوستش داشت ، انقدر که براش می مرد....دختره رو شوهر دادن به ی پسر پولدار ، مجید موندو ی دنیا حسرت....از اون به بعد دیگه به هیچ دختری نزدیک نشد ، عشقو بوسید گذاشت کنار....تو اون خونه با هیچکس راحت نبودم جز مجید ، چون چشمش پاک بود....چون معرفت برادری داشت ، با مرام بود.....امروزم بعد مدتها داداش مجیدمو دیدم ، حقم نبود این بلارو سرم بیاری



از پشت ب*غلم کردو در گوشم گفت: به من حق بده ، خودت اگه جای من بودی شاید حالت بدتر از من می شد

صورتمو اروم چرخ دادم سمتش ، ی میلی مترم بین صورتامون فاصله نبود .

گفتم: دیگه انقدر زود قضاوت نکن....قول بده

آروم چشماشو بازو بسته کردو گفت:

- توام انقدر منو اذیت نکن باشه؟

عین بچها گفتم : باج

لبخند زد


romangram.com | @romangram_com