#گودبای_تهران_پارت_563
بدون اینکه بهم نگاه کنیم با فاصله....داشتیم باهم حرف میزدیم
-اره خودمم
با شوق گفتم: میدونییی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
-منم دلم برات تنگ شده ، باید یجوری این بپاتو بپیچیم بریم یه گوشه باهم حرف بزنیم
با شوق گفتم : بسپارش به من ، فقط دنبالم بیا و گمم نکن
-باشه برو دارمت
خیلی معمولی رفتم تو بازارچه و قاطی مردم شدم
چندتا کوچه اینور اونور کردن باعث شد بلاخره گمم کنه!
باید ی بهانه واسه سیاوش بیارم ، اینکه مثلا اون حواسش نبودو منو گم کرد! نه من
خلاصه ی جای دنج رو ی پله نشستم
مجیدم چند دقیقه بعد اومدو گفت: رواله؟!
گفتم: اره خیالت تخت ، بیا بشین
romangram.com | @romangram_com