#گودبای_تهران_پارت_562

ی ربعی از جلوی مغازه ها گذشتم ، جلوی ی طلا فروشی وایسادم

وااااییی خدا چقدر نازن انگشترااااااش

جووووووون

خخخخخخخخ چشمک میزنیااا

- ترنم

با صدای نا اشنا و ضعیفی که صدام کرد ، تموم تنم یخ کرد

فقط نگاهم به طلاها بود ، اما از ترس نمیتونستم خودمو تکون بدم

کاش ، وایساده بودم با سیاوش می اومدم بیرون

- ترنم صدامو میشنوی؟

اروم سرمو چرخوندم ، با دیدن مجید که کلاه کپ گذاشته بودو خیلی عادی با فاصله از من داشت طلاهارو نگاه می کرد

خون به مغزم برگشت

-انقدر ضایع نگاهم نکن ، نمیخوای که سیاوش بفهمه

دوباره به طلاها نگاه کردمو گفتم: مجید؟؟؟؟ خودتیییی


romangram.com | @romangram_com