#گودبای_تهران_پارت_558
گفتم : نه نیازی نیست عزیزم
-باشه
اگه این عزیزم اخرو نمی گفتم باز اصرار می کرد!
خلاصه پنج دقیقه بعد گوشیش زنگ خورد و مجبور شد صبحانشو نصف نیمه بزاره...
از جاش بلند شدو اومد کنارم خم شد ی بوسه کوتاه به لپم زدو در گوشم گفت: مراقب خودت باش ، اتفاقی افتاد سریع بهم زنگ بزن
میدونید ، واسه منه تنها...این حرفا دور از جنبمه...
منی که عادت داشتم خودم ، گلیممو از اب بکشم بیرون ، حالا یکی عین کوه پشتمه
منه بی جنبه ام سریع احساساتمو میبازم...
لبخند زدمو گفتم: چشم
اروم زد رو شونمو از اشپزخونه رفت بیرون
کتشو برداشتو مستقیم از در سالن خارج شد .
سیاوش شخصیت پنهانی داره...
romangram.com | @romangram_com