#گودبای_تهران_پارت_548
ارتفاع خیلی زیاد بود ، این بار دیگه راستکی ترسیدم
عماد فهمید واسه چی مکث کردم...
گفت: نگران نباش ؛ من میگرمت
بازم فرصت خوبی بود
اروم پریدم بغلش...
تاحالا همچین حسی رو تجربه نکرده بودم
حس فوقلعاده ایی بود
دوست داشتم سرمو بزارم روسینشو تا قیامت صدای قلبشو گوش کنم .
چهره گلاره جلو چشمام نقش بست
سریع ازش جدا شدم
اونم انگار به خودش اومد
دستی توی موهاش کشیدو گفت: بیا بریم رو اون تخت سنگ بزرگ بشینیم
romangram.com | @romangram_com