#گودبای_تهران_پارت_539
نرگس انگار موند چی بگه...
پدرعماد سریع گفت: بله....بله که هست ، من پسرمو می شناسم...
دیگه مغزم داشت میترکید از حرفاشون
با قورت دادن بغض تو گلوم ، تونستم یکم حرف بزنم
گفتم: من برمبخوابم
خان اقا نگاهی بهم کردو گفت: باشه نازنین جان ، برو
گفتم: پس با اجازه
بلند شدم
نرگس : شب بخیر دخترم
بدون حرف از اتاق اومدم بیرون
اشک ریختم به حال زندگی نحسم
دیگه هیچ امیدی واسه زندگی ندارم ، من تو ی این دنیا هیچکسو ندارم هیچکس...
romangram.com | @romangram_com