#گودبای_تهران_پارت_536
دوباره این دخترای بیکار واسه خودشون میزگرد تشکیل داده بودن!
از اونجایی که من عزیز دور دونه خان اقا بودم همشون حسودی می کردن!
تا چشمتون دراد
منو خان اقا شامو دو نفری تو اتاقش خوردیم
با همدیگه کلی حرف میزدیم
خیلی باهاش اُنس گرفته بودم...حس می کردم داره کمبود جای خالی ی پدر بزرگو برام پر میکنه!
گفتم: خان اقا ی سوال بپرسم؟
+بپرس دخترم
- اون روزه اولی که همو تو امامزاده دیدیم یادتونه؟
+ اره ، چطورمگه؟
- شما از کجا فهمیدین ما اونجاییم ، اصلا چرا انقدر طلبکارو با خشم اومدید؟
خندید گفت: اونجا یه نگهبان داره که خونش نزدیک قبرستونه...اونم همیشه از دور مراقب امامزادس...بند خدا واسه نماز صبح پا میشه بره وضو بگیره که شماهارو میبینه....صبح ساعت ۶ به همه ما خبر میده....از قضا یک هفته پیشش ی سری دزد چندتا از وسایل با ارزش امامزاده رو برده بودن....مونده بود ی قران قدیمی که خیلی با ارزشه....بنده خدا نگهبانم احتمال داد که شما دنبال قران اومده باشین....سره بِزَنگا به ما خبرداد
-اها ، پس که اینطور
romangram.com | @romangram_com