#گودبای_تهران_پارت_533

یوسف و عماد مشغول کندن زمین بودن...

اخییی بمیرم واسه عشقم که خسته شد!

دست از کارش کشیده بودو سمت منو سمیرارو نگاه می کرد .

داد زدم: سسسسلام ؛ خسته نباشید پسررررا

یوسف باخنده اومد سمتمونو گفت: مرسی انرژی مثبت

-فدات برم....بیا یچیزی کوفت کن



به دنبال این حرف یه سیب براش پرت کردم که رو هوا گرفتو گفت: ممنون

سمیرا گفت: خیلی خسته شدین نه

یوسف گفت: به خستگی عادت کردیم منتها این افتاب داره می کشه مارو

گفتم: شما دو دقیقه بمونین اینجا ؛ من میرم به عماد سیب بدم یکمم اب ببرم براش از که تشنگی سوخت

سمیرا: اره ببر

راه افتادم سمت عماد


romangram.com | @romangram_com