#گودبای_تهران_پارت_531
با حرص گفتم: سمیررررا ؛ حاضری؟ بابا بیا بریم دیگه
ساعت ۶ غروبه
همونجور که روسریشو مرتب می کرد اومد بیرونو گفت: اره بریم
با شادی سبدمو برداشتمو باهمدیگه راهی باغ خان اقا که یکم از اینجا دور بود شدیم...
تو این پنج ماه تقریبا به اینجا عادت کردم...
درسته دلم برای ترنم ، سیاوش و تهران یه ذره شده اما چاره چیه!
باید تحمل کرد
زندگی روستایی سراسر ارامش بخشه!
هوای پاک....شبای پرستاره
خوردن بارون به خاکو بوی دیوونه کننده...
خلاصه که اینجا همه چیش برام جذابه
تو این پنج ماه ؛ رفتا عماد یجوریه
romangram.com | @romangram_com