#گودبای_تهران_پارت_530
موهای مشکی بلندش که من دیوونشون بودم رها رو شونه هاش ریخته بود
کتمو در اوردم ، گرفتم دستمو نشستم کنارش
نیم نگاهی بهم انداختو گفت: باید واسم لباس بخری ، خوشم نمیاد لباسای نازنینو بپوشم
با ملایمت گفتم: این مدلی که تو حرف میزنی من با زیردستام حرف میزنم....خوشم نمیاد طلبکارانه صحبت میکنی
چیزی نگفت
گفتم: نمیخوای ناهار درست کنی؟
تو چشمام نگاه کردو با لحنی که قلبمو از جا میکَنه گفت: تازه عروس که دست به سیاه سفید نمیزنه
خیره بهش گفتم: چی دوست داری سفارش بدم؟
فهمیدم چقدر در مقابلش سستم...
اسم ی غذارو گفتو منم عین ی برده مطیع قبول کردمو زنگ زدم ناهارو سفارش دادم
[ نازنین ]
۵ ماه بعد
romangram.com | @romangram_com