#گودبای_تهران_پارت_487
خندیدمو باهم از اتاق اومدیم بیرون همانا
توجها جلب شد سمتمون همانا
نگاه منتظر همه رو ما بود
خان اقا بلند گفت: این خانوم ، نازنینه...نوه برادر مرحومم علیمراد...از این به بعد باما زندگی می کنه...نبینم کسی باهاش کج خلقی کنه! نبینمموردی پیش بیاد(یاده سیاوش افتادم که همیشه بااخم میگفت نبینم موردی پیش بیاد...آه چقدر دلم براش تنگ شد)نازنین دختر منم هست و برام عزیزه...
پِچپِچ افتاد بینشون
نگاهم رفت سمت پسرا...اون پسر چشم قهوه اییه با اخم داشت نگاهم میکرد...فکر کنم با حضور من مخالفه!
بقیه پسرا با لبخند موذی نگاهم میکردن
جز یکیشون که جدی نگاهم می کرد..
خان اقا رو به ی زنه جوون گفت: سمیرا...ی دست لباس محلی بهش بده
سریع گفتم: اِ نه من ، با همینا راحتم
خان اقا گفت: چند دست لباس داری؟
-خب...خب همین یکیو
romangram.com | @romangram_com