#گودبای_تهران_پارت_486

سیاوشم هیچ وقت بهم راجبش چیزی نگفت

پس سره مهرزاد چه بلایی اومد؟

با لکنت گفتم: من...من اصلا نمیدونم شما راجب کی حرف میزنید....باور کنید همین الان از دهن شما شنیدم که ی دایی دارم

ی آه پرسوز کشیدو گفت: پس‌توهم نمیدونی مهرزاد کجاست...

پووووف

چند دقیقه تو سکوت گذشت

من عمیق تو فکر بودم....فکر مهرزاد

صدای خان اقا منو از افکارم کشید بیرونو گفت: تو از این به بعد تا هروقت که بخوای میتونی اینجا بمونی....جای نوه علیمراد روی تخم چشم منه

لبخند زدمو گفتم: مرسی که بهم پناه میدید خان اقا

لبخند زدو گفت: من وظیفه داشتم از میراث علیمراد ، به نحو احسن نگهداری کنم...همیشه ام چشم به راه بودم تا وارث علیمراد پیدا بشه....فکر میکردم شاید مهرزاد برگرده...اما....مهم نیست....خوشحالم که حداقل تو برگشتی

لبخند مهربونی زدمو گفتم: اینهمه لطفتون رو نمیدونم چجوری جبران کنم

با شادی بلند شد...منم به رسم احترام بلند شدم

گفت: باید به همه معرفی بشی هرچند اونایی که بیرونن از همه چی خبردارن


romangram.com | @romangram_com