#گودبای_تهران_پارت_479
بگذریم ، ی دسته دختر که بهشون می خورد هم سن خودم باشن ، با لباسای محلی نشسته بودن تو بالکن بزرگ و قشنگ خونه خان اقا ؛ نگاهشون به من بود و پِچ پِچ می کردن . دمتون گرم بچه ها اصلا نفهمیدم که دارید راجب من حرف میزنید ، خیلی طبیعی رفتار می کنیدا...خخخخ
تو همین فکرا بودم که یهو یه چیزی محکم خورد به پام...
سریع سرمو برگردوندم . یه پسر بچه توپولو ولو شده بود رو زمین ؛ خندم گرفته بود
کمکش کردمو لباساشو تکوندم گفتم: خاله خوبی؟ چیزیت نشد
بامزه گفت : اره خوبم خاله
جیگرتو خوشگله
یهو یه زنه اومد دستشو گرفتو گفت: پسره ی کور (رو بهم گفت) ببخشید خانم
اومدم جوابشو بدم که سریع رفت .
جلل خالق ، چت شد یهو؟ چرا اینجا یجورین همه؟!
بابا عادی باشین ، ادم فضایی که نیستم... از همین تهرون اومدم .
به همین چیزا فکر میکردم که یهو پنج اسب سوار وارد باغ شدن
با گفتن: هووووش....وایسا حیوون
اسبا وایسادن . همشون از اسب پریدن پایین ؛ هیکلیو خوش چهره بودن.
romangram.com | @romangram_com