#گودبای_تهران_پارت_435
زنه که ترسیده بود گفت: اقا بخدا نزدیکای غروب ی دختر چشم ابرو مشکی اونو اورد گفت بدمش به ی فقیر...گفت نیازش نداره
پس که اینطور.....نقشتون این بود
غریدم : من اون دختر چشم ابرو مشکی رو میکُشمش
اینو گفتمو سریع از ارایشگاه اومدم بیرون
امیررضا با نگرانی اومد سمتم
به چشمای ناراحتو نگرانش نگاه کردم
تاحالا تو عمرم....اینجوری زبونم جلوی کسی بند نیومده بود
من باید چی بگم به این پسر؟؟
بگم تو بازیچه بودی؟؟؟؟
این پسر محبتش عجیب به دله من نشسته بود
حقش این نبود
romangram.com | @romangram_com