#گودبای_تهران_پارت_417
نازی: اهااااا....خوب کاری کردی
بدبخت شدم....آبروم پیش اونام میره
بلاخره که چی ، اونام میفهمیدن دیگه!
بساط ناهار حاضر شد
نازنینو امیررضا کنار هم نشستن منم کنار نازی
منو نازی اصلا اشتها نداشتیم
استرس عجیبی گرفته بودم....خدایا خودت به دادمون برس
به سرعت نور وقت ناهار تموم شدو وسایل ناهارو جمع کردن
قلبم اونجایی ریخت تو جورابم که امیررضا حاضر اماده بود مارو برسونه ارایشگاه
قلبم محکم میکوبید
+خونسردیتو حفظ
نازی نفس عمیق کشیدو گفت: بریم
romangram.com | @romangram_com