#گودبای_تهران_پارت_399
- چرا بلند شدی؟
کیفمو انداختم رو دوشمو گفتم: من باید برم خداحافظ
بعدش تند تند قدم برداشتمتا ازش دورشم
اونم سریع خودشو بهم رسوند ؛ همونطور که پشتم می اومد گفت: این مسخره بازیا چیه دیگه؟
وایسادم....ی نفس عمیق کشیدم
چرخیدم سمتش ؛ زل زدم تو چشماش
عین طلبکارا نگاهممیکرد
گفتم: هروقت رضایت نازنینو گرفتی بیا پیشم
وقتی فهمید جریان از چه قراره یکم اروم شد
با ملایمت گفت: باشه حداقل میرسونمت!
(چرا که نه....پول تاکسی ندارم برگردم
خخخ)
خلاصه جوری برخورد کردم که انگار مجبوری قبول کردم باهاش برم
romangram.com | @romangram_com