#گودبای_تهران_پارت_323

ی چشم غره رفتم تا جلوی امیررضا ابرو داری کنه بعد گفتم: اره خوبم چطور؟

نازنین ی نفس عمیق کشیدو گفت: هیچی

امیررضا: بگزریم اقا ، همگی سلاااام

همه جوابشو دادیمو جو یکم اروم شد

در عین ریلکسی گفتم: منو اقا سیاوش گفتیم مزاحم شما نشیم واسه همین پیچوندیمتون بعدشم که ایشون لطف کردن منو تا بازار رسوندن بعدم خودشون رفتن

سیاوش ی لبخند ریزی داشت و در عین ریلکسی تمام گفت: منم ی سری کار داشتم بعدش دیدم شب شده زنگ زدم گفتم شامو تو ی رستوران بخوریم که همه موافقت کردین

امیررضا خندیدو رو به سیاوش گفت: والا من میدونستم شما ی همچین تِزی داشتین ولی این نازی خانوم از ظهر تاحالا فکرش مشغوله

نازنینو سیاوش بهم خیره شدن

نازی گفت: البته ایشون عادت دارن باکاراشون فکر منو مشغول کنن

سیاوش خیلی جدی جواب داد: تهران درمورد این موضوع حرف میزنیم

نازنین عین ی ببعی رام گفت: چشم

خاک تو سرش چرا انقدر زود حرفای سیاوشو قبول میکنه؟ دیوونه کتکایی که بهت زدو یادت رفت؟؟؟؟ تازه ی بار زدت اینجوری دردش مونده اونوقت نازنین بیچاره که ی مدت بجای غذا کتک میخورد!

حقو دادم به نازنین


romangram.com | @romangram_com