#گودبای_تهران_پارت_300

خندم‌گرفته بود

با مهربونی نگام کردو گفت: اون شب که ثریا گفت با چندتا پسر برگتشید ؛ تازه بهم تلنگر وارد شد که یادم نره ممکنه یهو از دستم بپری! پس تصمیم گرفتم تا کسی پَرِت نداده ؛ بهت بگم



چیزی نگفتم.....با ی لبخند محو منظره رو نگاه کردم

گفت: داستانه این کامیار چیه ؟

-کامی هیچ داستانی نداره

+چجوریه که انقدر زود باهاش گرم میگیری

-ادمای شادو سرزنده همیشه همرو به سمت خودشون جذب میکنن

با تلخی گفت : ادمای خشکو خشنم همیشه همرو از خودشون دور میکنن



چیزی نگفتم....فقط نگاهش کردم

با لبخند گفت: درست میگم؟

به روبه رو نگاه کردمو گفتم: شاید


romangram.com | @romangram_com