#گودبای_تهران_پارت_289
ی نگاه به نازنین کردم گفتم: نه
گفت: دوست داری بری؟
گفتم: نه!
نازنین ی لحظه خندش گرفت
یکی اروم زدم بپاش تا ببندع
سکوت داشت حکم فرما میشد که نازنین با جفتک پرید وسطشو گفت: راستی سیاوش
سیاوش سرشو برگردوند سمت نازی
نازی: اون دختره خوشگله همون که باهاش توی ماشین بودی چیشد؟
خیلی حاااال کردم با حرفش! سیاوش بخیالش منو گذاشته لای مَنگِنه ولی خودش عین چی مونده تو گِل
سیاوش ی نگاهه ظاهرا اروم کرد ولی تو عمق چشماش میشد فهمید که پوسته نازی کندس! جانه خودم
سیاوش: اون فقط ی همکار بود منم دیگه ازش خبری ندارم ، همون شب همسرش اومد بردش
اوه شت! حاجی با زنه شوهر دار میپلکه
نازنین حرفی نزد
romangram.com | @romangram_com