#گودبای_تهران_پارت_263
پس با خاطری اسوده رفتم لم دادم رو مبل و ی خیار واسه خودم گرفتم پوست کندم
داشتم به حرفای بچها گوش میدادم همه چی اروم بود تا اینکه امیررضا جو داد که پاشید بریم ی دست والیبال بزنیم
ما داشتیم بر امیررضا غلبه میکردیم که بشینه سره جاش حس والیبال نیست که کامی جان به طرفداری از امیر قیام کرد
هیچی اخرش ضد حال نزدیمو همگی پاشدیم رفتیم پشت ویلا
پشت ویلام فضای توپی بود ی جنگل سبز که اگه میفتادی توش به روستای اطراف میرسیدی
ی تور والیبال بزرگو پاره پوره ام بود
امیررضا میگفت هر سری که با بروبچه ها میان شمال بازی میکنن
خلاصه اقا
یارکشی شروع شد
منو کامیارو سپیده و علی تو ی تیم
احسان و امیررضا و نازنین با ویدا ی تیم
این دختره هستی ام به طرز عجیبی غیبش زده
romangram.com | @romangram_com