#گودبای_تهران_پارت_260
لبخند زدو گفت: اها کامیارجونتون
رفتمنشستم رو تخت گفتم: زر نزن بابا
+باآاش
مشغول ارایش کردن شد
همونجور که نگاهش میکردم گفتم: نازی خبر مرگت پس کی قراره بریم؟
تو همون وضع که کرم میمالید به صورتش گفت: هفته دیگه جمعه
با انرژی گفتم: جدا؟؟؟؟
-اره...حالا چرا انقدر زوق کردی؟
+اخه دیگه خسته شدم از این بلاتکلیفی
- منم همینطور....هر لحظه که میگزره عذاب وجدان بند بند وجودمو میخوره
+باید قورت بده همشو باهم یهویی....خداییش دلت میاد امیررضا به این گلیو ول کنی؟
دپ شد
romangram.com | @romangram_com