#گودبای_تهران_پارت_177

فکرم رفت سمت سهیل ،حس میکنم احساسم نسبت بهش خیلی کم شده

دیگه اون شورو شوق قدیمو ندارم!

ولی باید برم....من زندگی با سهیلو به همه چی‌ترجیح میدم حداقل بهتر از الانه!

یکم لاغر شده بود....بدون ریش بود

هعی خدااا

صدای در زدن اومد

نشستم رو تخت گفتم: بیاتو

نصرت با ی سینی چای اومد تو

سینی و با مهربونی گرفتمو گفتم: به به نصی جون چ کرده....بیا بیا همینجا رو تخت بشین

نشست

نگران نگاهم کردو گفت: چرا با بابات این مدلی حرف میزنی نازنین

چاییمو برداشتم گفتم: چه مدلی؟!

+والا بخدا اگه کسه دیگه ایی جای تو بود عمرا اگه جرات میکرد چیزی بگه اونوقت تو با بلبل زبونی جوابشو میدی....وقتی از جاش بلند شدااا گفتم یا خدا باز میخواد بیاد کتکت بزنه ولی نه ایندفعه با اعصاب داغون رفت تو حیاط سیگار بکشه


romangram.com | @romangram_com