#گناه_من_رسوایی_نیست_پارت_109
«به اصرارهمازودترازبقیه به خونشون رفتم.دلیل هماکمک کردن بهش بوداماوقتی اونجارفتم دیدم تمام کارارومهوش خانم انجام داده که بعدازرفتن من
حضورثابت داره اینجا.البته باحقوق بیشتر...اینبارهماتصمیم گرفته بودکارای پخت وپزوتعطیل کنه وازبیرون غذاسفارش داده بود
میناام قبل ازمن اونجاحضورداشت.شایدبه خاطرسنم بودکه منومناسب سربه سرگذاشتن می دونست.مدام گیرداده بودبه نحوه ی همسریابی من.
- ببین دختریکی ازاصول دانشگاه رفتن عرضه به خرج دادن درزمینیه ی شوهریابی.من شنیدم پیام نوراکثرن شاغلن.یکی ازهمین شاغلاروکه جوون
وخوشتیپ واسه خودت گیربیار.یاهمین رییستون همه چی تمومه...ماام تاییدش میکنیم...مگه نه هما؟
داشتم توذهنم حرفاشوتجزیه وتحلیل می کردم.که متوجه منظورش شدم.انگارمی خواستم خشمموروسریکی خالی کنم .کسی مناسبتر از مینا
پیدانشده بود
- شمابه چه حقی این حرفاروراجع به من میزنید.مگه من رفتارنامناسبی ازخودم نشون دادم
عصبی بودن بی دلیلم باعث شده بودمیناباچشمای گردشده بهم نگاه کنه. هماام باعصبانیت روبه من گفت :
- - چی داری میگی دختر.این رسم ادب نیست که بابزرگترازخودت اینجوری حرف میزنی
باحرف همابه خودم اومدم وباصدای نسبتاًارومی گفتم :
- معذرت می خوام
چرااینجوری ازکوره دررفته بودم.اماحق داشتم.دوست نداشتم هرگزبه ازدواج فکرکنم واون بااین حرفاش داشت
ذهنیت من وبه ازدواج سوق می داد.بیچاره میناندونسته موردتوهین من قرارگرفته بود.اونم توزمانی که داشت دیدم به جامعه بازوعوض میشد
شایدتایکی دوماه پیش فکرمیکردم میتونم عاشق شم ودوباره ازدواج کنم.
اماوقتی توی خوابگاه بحثای بچه هارودرموردزنای بیوه...بیوه نه باشرایط وحشتناک من...می شنیدم...تازه درک می کردم ذهنیت جامعه چقدرنسبت
به این مسئله خراب وحساسِ...و
حالاباحرفهای مینااحساس می کردم دارم دست انداخته میشم.
همااومدکنارم وگفت بیاتواتاق کارت دارم.می دونستم می خوادسرزنشم کنه.پس بی حرف به دنبالش حرکت کردم.داخل اتاق شدیم ودراتاق وبست
وباصدای ارومی گفت :
- چرااین جوری کردی؟
سرموانداختم پایین...حرفی نبودواسه توضیج...جزقبول یه حماقت وعصبانیت کورکورانه
- من درکت میکنم...امااون بیچاره که چیزی ازتونمیدونه.فقط می خواست حال وهوای توفکربودنتوعوض کنه
- می دونم.فقط نمیدونم چرایهوعصبی شدم
- انگارتونمی خوای بزرگ شی...من همش باخودم میگم پرین داره درست انتخاب میکنه.
romangram.com | @romangram_com