#گلشیفته_پارت_55
امیر سام هم که نمیاد ولی خب خودم دیدم که با دوستش رفت.خیالم راحته.
شام سالاد پاستا داشتیم ولی از اونجاییکه عمو با این چیزا سیر نمیشه خاله کباب تابه ای هم درست کرد.سر میز شام عمو سهراب گفت _بابای فرید زنگ و زد و واسه قرار عقد و اینا پرسید.قرار شد فردا فرید بیاد دنبال هانی و برن ازمایشگاه و اگه خدا خواست همه چی درست شد اخر ماه جشن عقد و بگیرن.
خاله فاطی_چه خبره انقد زود.نمیرسیم سهراب.
عمو سهراب_مگه میخوایم چکار کنیم.سالن و شام و اینجور کارا که حله.میمونه خرید و ارایشگاه و چمیدونم این چیزا که شما خانما پایه این.
و یه چشمک به من زد.و منم با لبخند جوابش و دادم.
عمو رو به هانی گفت_فرید که اذیتت نمیکنه؟
هانی سرخ و سفید شد و با لبخند سرش و انداخت پایین.
_عمو اخه کسی از پسه این گودزیلا با این زبونش بر میاد.
عمو سهراب_راست میگیا.باید برم این سوال و از فرید بپرسم.طفلی پسر مردم.
هانی_بابا خیلی بدی. عمو سهراب_وای من چقد بدم..
و موهای هانی رو بهم ریخت.شام خوردیم و ظرفا رو شستیم و چای خوردیم و منو و هانی سریالمون هم دیدیم و هانی هم رفت تو اتاقش که ور بزنه .منم شب بخیر گفتم و مسواک زدم و رفتم یکم برای رضای خدا درس بخونم.
تا دیر وقت پای درسام بودم که یکی زد به اتاقم.
انقد درس خونده بودم موهام بهم ریخته و چشمام خمار شده بود.جزوم دستم بود.رفتم در و باز کردم و پشت در امیر سام و دیدم.با همون لباسای عصرکه تنش بود.یه جعبه تو دستش بود.یه لبخند خوشگل هم رو لبش بود.
_سلام امیر .کی اومدی؟
امیر سام_همین الان.چه بچه حرف گوش کنی .بیدار موندی تا من بیام.
_اقای خوش خیال داشتم درس میخوندم.اصلا هم یاذ تو نبودم.ا راستی واسم شکلات خریدی؟بده ببینم.وای چه جعبه قشنگی؟
امیر اخم مصنوعی کرد و گفت_نخیر واسه کسی خریدم که منتظرم بوده نه شما.
خواست بره که دستش و گرفتم و کشیدمش سمت خودم و با لحن لوسی گفتم_امیری.قهر نکن دیگه.من که دوست دارم.
romangram.com | @romangram_com