#گلشیفته_پارت_129
نگاهم و به زمین دوختم..بازم حرفای دو پهلو..دیگه هیچ امیدی به این حرفا هم ندارم..
_فتانه عوض شده..
نگاهش و دوخت به گروه دخترا و پسرا و گفت_مبارک صاحابش..
_خیلی دوروبرت میگرده..
امیر سام_تو دوست نداری؟
چی میگفتم..بیشتر از این نمیتونستم جلو برم..
بلند شدم و گفتم_مهم نیست..بریم..
هنوز یه قدم نرفته بودم که دستم و گرفت..برگشتم .. تو چشمام خیره شد و گفت_ولی من دوست دارم مهم باشه واست..نذار با این حال خراب برم..
دستام و تو هم قفل کردم که لرزششون و نبینه..که نبینه چقد با حرفاش منو و دلم و احساسم و بالا و پایین میکنه..که نبینه حال خرابمو ..
یه لبخند بیجون تحویلش دادم و گفتم_بریم پیش بچه ها...
اون شب تمام سعیم و کردم که بخندم که شاد باشم..که امیر غصه نخوره..ولی خدا میدونه تا صبح تو اتاقم چقد گریه کردم..جوریکه از پف چشمام صبح نرفتم واسه خداحافضی با امیرسام...
بجاش از پنجره اتاقم چشم دوختم به رفتنش..دم در یه لحظه برگشت و منو دید..کنار نرفتم..گذاشتم ببینه که چشم براهشم..تا برگرده..که منتظرش میمونم..که دلم چقد بی تابه یک هفته دیگست..
دیشب فربد و تو جمع ندیدم..هانی گفت دوستش اومده دنبالش و رفتن پیش دوستاشون..
اون شب تمام سعیم این بود نبینم دلبریای فتانه رو..نشنوم امیر جان گفتناشو با صدای نازک..نوازش دستام توسط هانی هم ارومم نمیکرد..نگاه محبت وار مریمم تاثیری نداشت..فقط تنها تسکین و اروم کننده روحم پیام امیر سام موقع خواب بود..شب تو اتاقم در حالیکه زانوهام و بغل کرده بودم و تنهاییمو با هق هقم سر میکردم پیامش اومد..نوشته بود..
پیله کردم به تو...نمیدانی پروانه شدن در اغوشت چه عالمی دارد...
تا خود صبح پیامش و خوندم و با اون خودم و روح خستم و اروم کردم..
تا خود صبح بیدار بودم که یه دفعه خوابم نبره و نشنوم صدای قدماش و پشت در اتاقم..صدای نفساش و پشت در اتاقم...
وقتی که از پشت پنجره رفتنش و دیدم نا خوداگاه این جمله اومد رو زبونم..
romangram.com | @romangram_com