#گلهای_باغ_سردار_پارت_502
به آرایشگر گفت: لطفا این تاج رو براش بذارید.
تاجی که لادن خریده بود را به دست آرایشگر داد.
وقتی لاله لباسش را پوشید شقایق از شوق دست زد.
شقایق: خیلی خوشگل شدی. امشب دل همه رو میبری بخصوص هومن رو.
لاله سرش را بالا گرفت تا اشکی که در چشمش بود روی صورتش جاری نشود؛ بعد دستهای شقایق را گرفت و گفت:
- این خوشبختی رو مدیون تو هستم.
شقایق: چیزی به من مدیون نیستی. من مطمئنم اگه هومن اون شب تو رو دیده بود، امکان نداشت اون سؤال رو از من بپرسه.
لاله خواست چیزی بگوید که یک نفر در زد و گفت: خانم بزرگمنش، آمادهاید؟
romangram.com | @romangram_com