#گل‌های_باغ_سردار_پارت_500

اردشیر: باشه؛ نگران نباش به موقع میام.

شقایق وارد آرایشگاه شد و از شلوغی آنجا تعجب کرد. دختری که پشت نزدیک ترین میز به در نشسته بود پرسید:

- بفرمایید، برای چه کاری آمدید؟

شقایق به او نگاه کرد. از دیدن تاپ قرمز پاره‌ای که به تن داشت شوکه شد؛ اما زود خودش را جمع و جور کرد.

شقایق: من همراه خانم بزرگ منش هستم.

دختر جوان از پشت میز بیرون آمد. کوتاه‌ترین دامنی که شقایق تا آن روز دیده بود به پا داشت و شقایق با چشمان گشاد شده او را برانداز می‌کرد که دختر گفت:

- بفرمایید اتاق عروس. البته اینجا قانون اینه تا کار عروسها تمام نشه نمی‌ذارن کسی ببیندش؛ اما انگار خانم بزرگ منش سفارش کردن که شما حتما برید داخل.

بعد در اتاقی را برایش باز کرد و شقایق وارد شد. لاله با دیدن او از زیر دست آرایشگر که روی موهایش کار می‌کرد بیرون آمد؛ صورتش را بوسید و از ته دل گفت:


romangram.com | @romangram_com