#گل‌های_باغ_سردار_پارت_449

شقایق سوارشد. عطر همیشگی شهرام فضای اتومبیل را پرکرده بود. با یک نفس عمیق تا آنجا که می‌توانست مشامش را پر کرد. وقتی کمربندش را بست با اعتماد به نفس سرش را چرخاند و شهرام را در حال دید زدن غافلگیر کرد.

شقایق: بهتر نیست بریم؟ شاید کسی شما رو ببینه؛ اون‌وقت معلوم نیست چه فکری در موردتون میکنه!

این طعنه‌ای بود که شهرام دریافت؛ اما دلیل آن را نفهمید. پس با کنجکاوی پرسید:

- شما الان به من طعنه زدین؟

شقایق همان‌طور که به روبه‌رو نگاه می‌کرد گفت:

- چرا فکر کردید این یه طعنه بود؟ همین الان خودتون نگفتید که شاید یکی در مورد شما همچین فکری کنه؟

شهرام: آخه انگار در مورد شخص خاصی صحبت می‌کردید.

شقایق گوشه لبش را جوید.


romangram.com | @romangram_com