#گلهای_باغ_سردار_پارت_333
- البته. دو هفتهی اول، هر شب همین ساعت تماس میگرفتم؛ اما بعد از اون، مطمئن شدم که برادراتون راست گفتن که شما نمیخواین با من صحبت کنید.
شقایق بیش از اندازه از رفتار برادرانش رنجیده بود و بدون آنکه متوجه باشد که شهرام به صحبتهایش گوش میدهد، افکارش را با صدای بلند بیرون ریخت:
« کاش یک ذره از محبت اردشیر به من، توی دل داریوش و کوروش بود.»
شهرام که فکر میکرد طرف صحبت شقایق اوست پرسید:
- ایشون با شما تماس دارن؟
شقایق جواب داد:
- بله. تصادف من یک حسن خوب داشت و باعث شد، اردشیر که مدتی بود با ایمیلهای من، از اخبار خانواده با خبر میشد، بعد از قطع شدن این ارتباط نگران بشه و از روی کنجکاوی به ایران برگرده و همین مسئله، باعث شد تا اختلافات خودش رو با خانواده کنار بذاره و خوشبختانه، نه تنها الان هیچ مشکلی با بقیه نداره، بلکه با همه ما درتماس هست. ببینم شما راجع به اردشیر چیزی میدونستید؟
شهرام توضیح داد:
romangram.com | @romangram_com