#گلهای_باغ_سردار_پارت_329
شقایق که اصلا دلش نمیخواست شهرام تلفن را قطع کند، به سرعت جواب داد:
- نه اصلا اینطور نیست. شما مزاحم نیستید و بیموقع تماس نگرفتید؛ اما هنوز نگفتید که دلیل تماستون چیه؟
شهرام خوشحال شد که یخ میانشان کم کم در حال آب شدن بود و با خیال راحت ادامه داد:
- میدونید، من راجع به شما فکر کردم و تصمیم گرفتم برای رسیدن به هدفتون، به شما کمک کنم. راستش من میتونم هر چیزی رو که در مورد گذشته شما میدونم براتون بگم؛ شاید بتونید با این اطلاعات به خواستتون برسید...
شهرام مکث کرد و شقایق منتظر شد تا او حرفش را تمام کند؛ زیرا از سکوت بی دلیلش معلوم بود، برای گفتن مطلبی با خود میجنگد.
بالاخره شهرام به حرف آمد:
- در ضمن شما باید بدونید، این ارتباط هیچ ربطی به ارتباط گذشته ما نداره؛ در حقیقت نمیخوام برای شما سوء تفاهم پیش بیاد، که احساسات من به شقایق کمرنگ شده؛ بلکه فقط به خاطر علاقه ام به کسی که برام عزیز بود، میخوام به شما کمک کنم تا دست دشمناش رو، رو کنید و اونها رو سر جاشون بنشونید.
شقایق که کنجکاو شده بود پرسید:
romangram.com | @romangram_com