#گل‌های_باغ_سردار_پارت_312

اردشیر از این تعبیر خوشش آمد. او باید خانواده‌اش را از نگرانی در می‌آورد و در عین حال آن‌ها را هوشیار نگه می‌داشت پس توضیح داد:

- بله؛ دو روز پیش اون رو دیدم. خب راستش دیدار خوشایندی نبود. بعد از سی سال زن عمو و فرناز، هر چی تونستن بار من کردن. مثل اینکه مقصر همه بلاهایی که به سرشون اومده من بودم. زن عمو که اعتراض می‌کرد؛ نتونسته این‌همه سال به کشورش برگرده؛ فرناز هم که بیشتر عصبانی بود تا ترسیده؛ اما بالاخره به یه توافق رسیدیم؛ که موندن فرهاد توی ایران، برای همه شما خطرناکه. این‌طور که فرناز و مادرش می‌گفتن؛ فرهاد ادعا کرده که حاضره برای به دست اوردن کارخانه و اموال پدر بزرگ، نصف اون رو به همون دوستاش که باهاش همدست هستند بده؛ و جالب این‌جاست حالا که نتونسته اون روز به قولش عمل کنه؛ فعلا جایی پنهون شده تا آبا از آسیاب بیفته. این‌طور که من فهمیدم؛ وارد بازی خطرناکی شده؛ که البته پیامدش برای همه شما هم، بد میشه و من می‌خوام از شما خواهش کنم؛ بیشتر مراقب خودتون باشید. همون‌طور که قبلا گفتم؛ شقایق باید خیلی احتیاط کنه.

شقایق پرسید:

- خوب شما چی؟ میتونید برگردید؟ آخه ما نتونستیم شما رو خوب ببینیم.

اردشیر به چشمان غمگین پدرش نگاه کرد؛ همین‌طور مادرش را در حالی که یک قطره اشک را از گوشه چشمان‌اش پاک میکرد دید و گفت:

- میدونم که خیلی سخته. من هم دلم میخواست بیشتر با شما بودم؛ اما نمی‌تونم به فرهاد اطمینان کنم. همتون خوب می‌دونید که اون به من تهمت جاسوسی زده و اگه این‌بار بخواد من رو به مامورای واقعی تحویل بده؛ به همین راحتی نمی‌تونم بیگناهی خودم رو ثابت کنم. اما شخص محترمی که من رو خوب میشناسه؛ قراره در این مورد کارهایی انجام بده. پس بهتون قول نمیدم؛ اما هر وقت که معلوم شد برای دولت و مردم خطری ندارم؛ حتمام میام.

همایون خان که هم کنجکاو و هم مشتاق شده بود پرسید: پسرم کی قراره این‌کار رو برای تو انجام بده؟

اردشیر کمی مکث کرد؛ نمی‌دانست که آیا گفتن این موضوع درست است یا نه؛ اما نخواست سئوال پدرش را بی‌جواب بگذارد؛ پس گفت:


romangram.com | @romangram_com