#گلبرگ_پارت_53

_تو رو خدا پالتومو بده...
_برو کنار مریم...
باشنیدن صدای منحوس کاوه سریع به پشت چرخید نظاره گر دور شدن سربه زیر مریم شد...
_میدونستم دست نخورده هستی اما اینقدر پاستوریزه...
در ادامه خنده بلندی سر داد...
_خفه شوع*و*ض*ی...
_ای جونم...
گلبرگ که اوضاع را بدتر دید راه خروج را در پیش گرفت تمام طول حیاط را دوید حتی نیم نگاهی هم به پشت سرش نینداخت لحطه اخر کاوه را بالا پله ها دید که با لبخند شیطانی برایش دست تکان میدهد...
باران نا جوان مردانه میبارید اما گلبرگ بدون توجه به سرمای شدیدی که صورتش را میسوزاند با همه توان میدوید وقتی نگاهی به پشت سرش انداخت تا مطمئن شود کاوه او را دنبال نمی کند پاشنه کفشش شکست درد وحشتناکی در مچ پایش پیچید با حالت زاری بر روی زمین نشست مچ پای دردناکش را در دستانش فشرد...با خود تکرار کرد...
_اخه چقدر من بدبختم خدااااا...
کمی خودش را جلو کشید دستش را به دیوار تکیه داد و با کمک دیوار ایستاد نگاه هراسانش را به اطراف چرخاند محله مسکونی بود وبه صورت ترسناکی خلوت به نظر میرسید فقط نوری که فاصله نسبتا زیادی با او داشت به چشم می امد که همان هم کور سویه امیدی را در دلش روشن شد...
سوز سرما از یک سو، لرزش بی امان بدنش از سوی دیگر و درد غیر قابل تحمل پایش جانش را به لبش رسانده بود...
نگاهی دیگری به داخل مغازه انداخت مردجوان سرخوشانه مشغول تماشای تلویزیون بود وتخمه میشکست... ایه الکرسی ای خواند به ارامی در را گشود پای دردناکش را داخل فرستاد با کمک چارچوب وارد شد...
_سلام...
مرد جوان که گلبرگ را با چشمان اشک ریزان لباس های خیس دید به ضرب از روی صندلی بلند شد قدمی به سمت گلبرگ برداشت...
_خوبین خانوم؟؟؟کسی اذیتتون کرده؟؟؟اتفاقی افتاده؟؟؟
_میتونم یه تماس بگیرم...
_البته ...بفرمایید بشینید...
_ممنون...
گوشی را کنار گوشش فشردخدا خدا میکرد سامان گوشی را بر دارد
_الو عروسک...
_سامان...

romangram.com | @romangram_com