#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_275
و عصبی میکرد ، رنج نداشتن یک همسر واقعی و تکیه گاه برام کم نبود که حسادت
های زنانه حس های بد خیات هم بهش اضافه شد.
تکونی خورد ، اسم خیانت به بدنش لرزه انداخته بود ولی بازم نگام نکرد حتی برای
ثانیه ای.
تا اینکه زنگ زد خونم ، اون زن زنگ زد ، همسر من و به نام و پسوند جان صدا کرد ،
قلبم شکست ، ساعت ها گریه میکردم به بخت بدم به زندگی نحسم ولی مگه فایده
ای هم داشت . از یک طرف رفتاراش رو اعصابم بود ، یک به
نعل میزد یکی به تخته و این واقعا خارج تحملم بود، نمیفهمیدم با خودش چند
چنده ، درکش نمیکردم ، میدیدم به من بی میل نیست ولی اون زن چی پس؟
یک شب باهم دعوا کردیم از خونه زد بیرون چند ساعت بعدش از بیمارستان زنگ
زدن گفتن چاقو خورده ، مردم و زنده شدم تا از اتاق عمل بیرون آوردنش بیهوش بود ،
هنوزم نفهمیدم چرا گوشیش و به اون چاقو کشا نداد.
اعصابم ضعیف بود که با اومدن اون زن فشارم تا 4پایین افتاد و بیهوش شدم.
صدای کفشای پاشنه بلند روی سرامیکای بیمارستان ، زن زیباو لوند با چهره اروپایی
ولی پوست تیره از جام بلند شدم به سمت دریاچه رفتم و پشتم و بهش کردم:
بار اول صداش و حالا خودش و دیدم . بهوش اومد مرد خیانت کارم ، بازم کنارش
موندم ، بازم پرستارش شدم ، ولی قلبم سنگین بود ، ذهنمم همینطور.
زن دوباره برگشت ، باهام قرار گذاشت تو یک کافی شاپ برام گفت از...
از جاش بلند شد ، برگشتم سمتش پشتش و به من کرد و رفت ... و نتونستم براش
بگم بگم که اون گفت از تو از سهیل شکست خورده ، نتونستم بگم اون زن آتوسای
تو بود.
8روزه که پیش سهیل نرفتم، همون روز یاسی زنگ زد و گفت سهیل بعد از شنیدن
حرفام گریه کرده میگفتن این شروع خوبی بوده ، اماده شده و حالا نیاز به ضربه
آخره ، تصمیم گرفتم امروز بعد از ظهر برم پیشش برم تا حرفای آخرم و بهش بگم.
آماده شده بودم ، هوا رو بهار میرفت . تو این 8روز آرتام خیلی سعی میکرد ، پیشم
جلب توجه کنه زودتر از شرکت میومد ، 8بار بهم گفت برم لباسایی که برام خریده
برو بپوشم ولی پیچوندمش . حوصلش و حالا هم نداشتم فقط نمیدونستم تو این 6
هفته باقی مونده با زندگیم چیکار کنم...
romangram.com | @romangram_com