#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_272
میخواست این اعتراف بی واسطه باشه ، از زبون خودش ، آرتام تو بگو من و میخوای ،
بگو دوسم داری....
به این احساس رو به مرگ دارم با عشق نفس میدم همین که عاشقت بودم، تقاص
چی رو پس میدم واسه حبس ابد خوردن تو زندون تو آمادم اسیرم کن و تو میتونی
اسیرت باشم و آزادم عذاب گریه رو بی تو خودم هر لحظه میبینم به دنیای بدون تو
به این زندگی بدبینم
رسیدیم ، نفس عمیقی کشیدم از ماشین پیاده شدم.
شونه به شونه هم تو پاساژ راه میرفتیم من و به اصرار تو مغازه ها میکشید و از
هرچی خوشش میومد میخرید . در حال نگاه کردن به پلاستیکای خرید بودم که
دیدم ایستاده برگشتم که دیدم بلههههه ، آقا چششون به مغازه لباس
خوابه
وشگونی ازش گرفتم که به من نگاه کرد:
-به چی نگاه میکنی پسره بی تربیت
-به خانومممممممممممممم
با تعجب به اطراف نگاه کردم که دیدم داره به لباس خواب خیلی شیک ساتن مشکی
قرمز نگاه میکنه.
-دقیقا این خانومتون کجاست ؟ دستم و گرفت و نزدیکتر برد:
-دیگه دیگه ، میری تو این لباس خواب و واسه من میخری؟ با لودگی گفتم:
-سایزت چنده
با چشای طوفانی نگام کردو فرستادم تو ، لباس خواب و به سایز خودم خریدم ، چند
دست هم لباس های مایحتاج دیگه... بعلهههههه
بعد از اینکه همه چی خریدیم ، باهم به رستوران شیکی رفتیم . یکبار بیشتر به این
رستوران نیومدم ولی خداییش خیلی باحال بود . بعد از سفارش غذا ، آرتام خیلی بی
مقدمه گفت:
-به نظرت کی شرط و میبره؟
باتعجب نگاش کردم که خیره به من گفت:
-اگه .. اگه تو بردی چیکار میکنی؟
-طبق قرارمون تو ماشین و شرکت و باغت و به نامم میکنی.
romangram.com | @romangram_com