#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_260
و تو چشام ریختم و با تموم وجودم بهش خیره شدم ، و آرزو کردم که ای کاش تلپاتی
واقعیت داشته باشه و بتونه حال من و درک کنه.
در کمال تعجبم من و به سمت خودش کشید و اول خودش روی صندلی نشست و
من و رو پاش نشوند.
-به به عجب بویی ، ببین این ضعیفه چیکار کرده واسه شوش.
خندیدم عمیق بلند.
لپم و کشید و تو ظرف خودش غذا کشید:
-خوب ... خوب بذار ببینم. .
قاشقی تو دهنش گذاشت و چشاش و بست با لذت میخورد و من کیف میکردم:
-عالی .... تو از این هنرام داشتی؟
پشت چشمی نازک کردم و انگشتام و بهش نشون دادم:
-از هر انگشتم یک هنر میریزه ، ماشالله چشم نخورم ایشالله خنده ای کرد و
انگشتی که بریده بودم و بهم نشون داد:
-ولی فکر کنم یکی از هنرات کم شده چون انگشتت معیوب شده ، میدونی کدوم
هنرت؟ با حالت سرگردونی نگاش کردم که لپم و کشید و گفت:
-شوهر داریت
لبخندم ماسید ، ولی اون به غذا خوردنش ادامه داد بدون نگاه به من ، این حرفش
خیلی معنی داشت، یک جور اخطار بود یا خواهش.
داشت بهم میفهموند که بهم نیاز داره ، اینکه من زنشم و باید مثل یک همسر ازش
پذیرایی کنم.
تا آخر غذا یک قاشق خودش میخورد دوتا به من میداد . سعی میکرد من و از
ناراحتی دریاره ولی مگه میشد؟ بعد از غذا به هوای درس خوندن به اتاقم رفتم ، تا
کمی فکر کنم ، باید واسه آیندم برنامه ریزی کنم اینجوری نمیشه ، زنگ زدم به بچه
ها و باهاشون قرار گذاشتم تو یک پارک تا باهم حرف بزنیم . عصر بود که داشتم
حاضر میشدم برم.
مانتو قهوه ای چسب و فون که بلندیش تا زانو بود . شلوار لوله کرم ، روسری ابریشم
قهوه ای کرم ، کفشای تخت قهوهای ، کیف ست مانتوم.
آرایش ملایمی کردم و موهام و بالا جمع کردم.
romangram.com | @romangram_com