#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_255

-از کجا میای؟ چیشده؟
جوابی داشتم ؟ اصلا حوصله حرف زدن دارم؟ ایمان نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-چی بهت گفت؟ برگشتم سمتش:
-گفت زنشه ، زن صیغه ایش. یعنی چی ایمان ؟ دقیقا چیکارشه؟ به سرعت به
سمتم برگشت ، فقط مات نگاش میکردم -با تو ام ایمان میگم چیکاره آرتام منه
صدام داشت اوج میگرفت:
-باتووووووووووو ام میگم اون زنی که صداش و شنیدم ، قیافش و دیدم ، چشای مملو
از نفزتش و به من نشونه گرفته بود چیکاره آرتام ؟ چیکاره شوهره منه؟
ایمان سعی میکرد آرومم کنه ولی مگه میتونستم آروم بشم ، حالا اشکام آزادانه
بدون هیچ پوششی میریخت.
-آروم باش آیناز، آرووووم ، بهت گفتم اگه بخوای پای شرطت بایستی سختی زیاد
داره گفتم فکرات و خوب بکن ، ولی تو عجله کردی
اشکام با شنیدن واقعیت ها میریختن... ایمان نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-کم آوردی آیناز ؟؟ به من نگاه کن دختر خوب ؟؟؟ با هق هق و چشای اشکی نگاش
کردم:
-کم آوردی؟ تو آینازی ها ، آیناز رادش دختر سر سختی که تونست بخاطر یک شرط
پا رو ازدواج رویایی که هر دختری آرزوشه بذاره.
آینازی الان تو رو مثل خواهر خودم میبینم ، 8سال پیش میخواستم مثل...
ولش کن ، تو اگه الان خودت و عقب بکشی عرصه رو واسه یکی مثل آتوسا باز کردی
، تو باید شرط و ببری حتی اگه دیگه نتونی آرتام و قبول کنی ولی شرط و ببر بذار در
آینده حسرت این و نخوردی که هم زندگیت و باختی هم شرطتتو ، بعدا مطمئن باش
آرتام دلایل خودش و بهت میگه.

دیگه ادامه نداد .. یکم راحت شده بودم حالا میفهمیدم که هنوز هدف دارم من اجازه
نمیدم یکی مثل آتوسا بعد ها من و به ریشخند بگیره .
از ایمان ممنون بودم که کنارم بود ، که حالا که احتیاج داشتم یکی برادرانه کنارم باشه
بود.
بهش لبخند زدم ، با لبخند گرمی جوابم و داد ، از ماشین پیاده شدم ، پشت در
اتاقش نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم نشسته بود ، کتابی دستش بود و میخوند.

romangram.com | @romangram_com