#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_247

هستی و مامانم رو مبل نشسته بودن و آروم حرف میزدن ، مامانم که سنگینی نگام و
حس کرده بود به سمتم اومد هیرچند لبخندش مصنوعی بود هرچند سردی چشاش
خیلی واقعی تر از لبخندش بود ولی بازم آرامش بخش بود.
-بهتری مامان؟؟
با صدایی که شک داشتم به گوششون برسه فقط لبام تکون خورد گفتم:
-آرتام؟
نگاه نگران هستی ، چشای در حال گردش مامانم چیز بدی رو تو دلم مینداخت ، از
جام بلند شدم ، سرمی که رو به پایان بود و از دستم کندم ، درجواب مانع شدن های
مامانم و هستی فقط با نگاه خواهش میکردم.
بالاخره ولم کردم با کمکشون به سمت بخشی که بستری بود رفتیم ، فرگل و فرزانه
جون روی نیمکت نشسته بودن ، چشای فرگل بسته بود ولی چشای فرزانه جون باز
به در اتاق.
دستم رو دستگیره گذاشتم که صدای فرزانه جون ضعیف به گوشم خورد:
-آیناز
برگشتم چشاش نگران بود و غم داشت:
-میدونستی؟؟

میدونستم؟ چی رو اینکه خیلی وقته بدبختم ، از لحظه ای که دیدمش ، از لحظه ای
که نجاتم داد ، از روزی که واسه 8سال قرار شد زنش باشم ؟؟؟
معلومه که میدونستم ، از وقتی صدای یک زن و شنیدم ، معلومه که حس کردم ،
چون زنم ، حسودم . حس دارم به شوهرم
فقط با نگاه ثابتم که قفل تو چشاش بود تمام حرفام و احساسم و بهش تزریق کردم.
برگشتم نفس عمیقی کشیدم و دوباره من و آرتامم تنها شدیم ، من و شوهرم که
هنوز نفهمیدم رابطش با زنه لوندی که دیدم ، پشت اتاق شوهرم من و به تمسخر
گرفته بود چی بود؟
دوباره خم شدم ، چشای بستش و بوسیدم درست مثل دیشب تو اتاقم خم شده بود
و چشام و بوسیده بود، دستی به چشام کشیدم هنوزم لباش و حس میکردم ، دوباره
مثل همیشه که کارم غر غر کردن بود ، شروع کردم با خودم مثل همیشه:
-آرتام کی میخوای بگی شرط و باختی ؟؟ خوب بگو دیگه بگو عزیز دلم باختم ، بگو

romangram.com | @romangram_com