#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_241
نفس های عمیقی که کشید حس میکردم -کجا بیام؟
-هرجا خودتون میگید
-پس فردا ساعت 80خوبه کافی شاپ جای دانشگاه
-بله خوبه
-میبینمتون
-خدانگهدار
با خوشحالی که بیشتر تصنعی بود لبخندی زدم و خودم ورو تخت پرت کردم و بعد از
چند دقیقه به خواب رفتم.
آرتام:
پیاده تو خیابونای خلوت قدم میزدم ، دست راستم تو جیبم بود ، گوشیم و درآوردم ،
به گالری رفتم ، عکساش تو هر حالتی تو گوشیم بود ، روی یک عکس مکث کردم: با
مانتو سفید ، موهای چتری شده ، سرش پایین بود ، تو خیابون خلوت قدم میزد ،
ژستش ، طرز راه رفتنش ، غمگین بودنش همه و همه واسه من خاص بود ، اون شب
بعد از اینکه خسته از جر وبحث با آتوسا ، از کنه بازیاش ، جلف بازیاش به خونه
برگشته بودم ، آیناز و در حالی که سرش و رو میزش گذاشته بود دیدم ، با عصبانیت
به سمتش رفتم ، دوست داشتم عصبانیتم و سرش خالی کنم میدونستم اشتباه
میکنم ولی تنها کسی بود که میتونستم سرش خالی کنم.
وقتی بهم جواب سر بالا داد ، وقتی تو اون لباس نازک سفید که تو کمدش دیده بودم
، همون لباسی که دلم میخواست اولین بار واسه من بپوشتش ، حالا تنش بود ،
دیدن پرده کنار رفته دیگه خارج تحملم بودم ، دیدن لجبازیش، پسر تنه لش
همسایه ، نتونست من و از زدن تو گوشی بهش منصرف کنه.
زدم ولی قلب خودم شکست ، زدم ولی ای کاش دست خودم میشکست، زدم ولی
مثل سگ پشیمون شدم.
وقتی از خونه خارج شد ، بیدار بودم ، دنبالش رفتم ، با سرعت تو خیابونا ویراژ
میکشید ، این دختر واقعا رانندگیش محشر بود ، سرعتش با اینکه زیاد بود من و
بیقرار میکرد ولی پا به پاش رفتم ، دیدم رفت آبمیوه فروشی ، دیدم پسری روبه روش
نشست ، دیدم ، مات نگاش میکرد شرط میبندم هیچ کدوم از حرفاش و نفهمید .
قدم زدنش تو خیابون خلوت ، نگاه بی تفاوتش به همه .
romangram.com | @romangram_com