#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_228
ولی الان یک چیز و خوب میدونم که علاقه من به آرتام گذرا نیست . من از خودش ،
نگاه سردش ، لحن محکمش و حتی اون پوزخندش خوشم اومده . رفتاراش ضد و
نقیض درست ، حرصم میده درست ولی بازم دوسش دارم . ولی این و مطمئنم تا اون
اعتراف نکنه من نمیکنم حتی اگه مجبور شم تا آخر عمرم حسرتشو به دلم بذارم.
با صدای زنگ گوشیش به سمتش برگشتم با ترس از خواب پرید و گوشیش و از
جیب شلوارش در آورد سریع روشن کرد و آروم گفت:
-بله
چشام وبستم تا نفهمه بیدار شدم
-یک بار بهت گفتم هر وقت بیکار میشی به من زنگ نزن.
-ای بابا ، ببین خانوم ، من اینجا نشستم که هر وقت دلت گرفت بیام ببرمت این ور
اون ور .
-الان کار دارم بهت زنگ میزنم
گوشی رو قطع کرد ولی من موندم که این خانوم کیه که آرتام وظیفه داره اون و
اینطرف و اونطرف ببره.
چشمام و باز کردم بهش خیره شدم، سرش و با دستاشو پوشونده بود و زیر لب
چیزی میگفت، سرشو بالا آورد و نگاهش به من افتاد ، سریع از جاش بلند شد و به
سمتم اومد.
-بهوش اومدی؟؟؟ نه هنوز تو بیهوشیم ایش
-آره
-بهتری ؟؟؟ تو که من و کشتی ، میدونی چیه فقط بلدی با اعصاب من بازی کنی
اصلا تو چرا سر ظهر تو بارون...
داشت ادامه میداد ولی من حوصله نداشتم، دستم و بلند کردم و رو لبش گذاشتم،
ساکت شد ، فقط نگام کرد ،رنگ نگاهش عوض شد ، فقط خیره بهم نگاه میکرد ،
دستم و از رو لبش برداشتم ، که تو هوا گرفت ، جلو دهنش برد و سر انگشتم و
بویسید، با بهت نگاهش میکردم ،که از اون خنده های نایابش و زد به سمتم خم
شد و آروم رو بینیم زد:
-دکتر گفت ، خانومم تو فشار روحی بوده ، بارون هم تشدید کرده ، گفت باید نازت و
بکشم ، الان شروع کردم.
romangram.com | @romangram_com