#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_199
ولی به روی خودش نیاورد.
به پسر کناریش اشاره کرد:
-ایشون سورنا جان رفیق شفیق بنده والبته شریک من .
سورنا لبخندی زد وسرشو کمی به نشونه آشنایی خم کرد.
-سلام خانوما از آشناییتون خوشبختم
خیلی مودب میزد ، هستی با لبخند خجلی رو به سورنا گفت:
-ممنون همچنین رایان رو به سورنا گفت:
-ایشون آیناز خانوم یکی دختران فعال و خاص دانشگاه نگاه عمیقی به من کرد و
هستی رو نشون داد:
-ایشون هم هستی خانوم دوست صمیمی آیناز خانوم . البته بگم ها 6تاشون کمه
فک کنم دو درشون کردن اومدن دور دور.
من و هستی و رایان زدیم زیر خنده . ولی سورنا با لبخندی نگاهش تو چشای هستی
میچرخید.
یک لحظه دوتاشون و کنار هم تصور کردم. سورنا پسری مودب و محترمی میومد ،
تیپشون جوری بود که هستی میپسندید و از نگاه هستی میتونستم بفهمم بدش
نیومده!!!!
به اتفاق هم به سمت تختی رفتیم ، اول من و هستی بالا رفتیم و منتها الیه تخت
نشستیم ، بعد ما هم سورنا و رایان با فاصله زیادی نشستن.
-خوب آیناز خانوم چه خبر؟؟ دیروز کلاس داشتیم نیومدید.
هستی سلقمه ای زد و من وبا اخم که از درد پهلوم بین ابروهام افتاده بود گفتم:
-بله ، کاری پیش اومد نتونستم بیام.
لبخندی زد.
-خوب میخواستید من و ببینید ، میتونم کارتون و بپرسم ؟
-عجله ای نیست که میگم خدمتتون
-متاسفانه عجله داریم، چون اصلا شکل خوبی نداره اگه از آشناها مارو با شماها
ببینن.
سرفه ای کرد وآروم گفت:
-بله درست میفرمایید.
romangram.com | @romangram_com