#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_198

بگیم از رو ماشینم شناخته.
-بله دیدمتون
-اگه اجازه بدید تو رستوران.... میبینمتون.
کمی مکث کردم اگه فقط حرف بزنه که اشکال نداره...بعدشم تنها که نیستم هستی
هم هست. تازه باهم همکلاسی هم بودیم ، فضا عمومی دیگه...
-مسئله ای نیست .
-ممنونم پس میبینمتون
بعد از قطع کردن قضیه رو واسه هستی گفتم که شروع کرد به غرغر کردن که اگه
کسی مارو ببینه واسمون بد میشه
.
-وای هستی سریع میایم بیرون دیگه
بعد از هزار تا دلیل آوردن و حرف زدن راضی شد . بعد از رسیدن به رستوران مورد
نظر باهم از ماشین پیاده شدیم ، ماشین رایان هم کنارمون پارک کرد .
من و هستی رو تیپ دو تا پسر روبرومون میخکوب شدیم:
رایان، تیشرت جذب زغال سنگی ، شلوار کتون راسته به همون رنگ ، کفشای
اسپورت مشکی، ساعت مارک موتورلا ، بند استیل ، موهای فشن و رو به بالا. هیکل
توپ.

یکی زدم تو سر خودم که مثلا شوهر کردم باید چشام و درویش کنم، البته... هیچ
کدومشون به شوهر پرووو ، بیشعور ، زورگو ....خودم نمیرسه.
پسره کناریش: قدبلند ، چهارشونه ، قیافه مردونه ، و بینی خوشگل . پیرهن مردونه
سفید جذب و شلوار راسته مشکی ، پوست برنز ، هیکل پر و کفشای مردونه ورنی .
ساعت مارک بند چرمی . خیلی جذاب و مردونه هردو به سمتمون اومدن بالبخندی
متین.
رایان: - سلام آیناز خانوم ممنون که افتخار دادین لبخند محجوبی زدم و گفتم:
-خواهش میکنم اختیار دارین.
به ماشین اشاره ای کرد و با حالت کنجکاوی پرسید:
-راستی ماشین نو مبارک کمی مکث کرد و با صدای آرومی گفت:
-پدر واستون خریدن؟؟؟ دیگه فضولی موقوف!!!!! -از جواب کوتاه من کمی دلخور شد

romangram.com | @romangram_com