#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_191
یکدفعه چشای مامانم تا آخرین حد گشاد شد، چایی به گلوش گیر کرد و با لکنت
گفت:
-این حرفا چیه آیناز ؟؟؟ کی بهتر از آرتام جان ، از همه پسرا دیشب سرتر بود، نگاه
هاشون هم واسه اینکه دوست داشتن عروسشون شی ولی خوب یکی بهتر از اونا
نسیبت شد.
چشم غره ای رفت و با چشای باریک شده نگام میکرد
پشت چشمی نازک کردم و به پشتی مبل تکیه دادم و پام و روی هم گردوندم:
-وا مامان همین خانوم ارقیانی چقدر اصرار داشت عروسش شم ؟؟؟ پسرش چی کم
داشت از آرتام ، دکتر نبود که بود ، خوشتیپ نبود که بود ، پولدار نبود که بود . چی
کم داشت؟؟؟؟
مامانم هی سعی میکرد حرف و عوض کنه ولی من تازه درد دلم باز شده بود ، مامانم
گفت:
-وا آیناز این حرفا چیه ماشاالله آرتام جان از تیپ و قیافه چیزی کم نداره تازه تو
همیشه دوست داشتی شوهرت شرکت داشته باشه ، خوب آرتام هم که داره . تازه تو
دوست داشتی هیکلش ورزشی باشه خوب...
هنوز حرفش تموم نشده بود که با خنده و شیطنت گفتم:
-آره مامان این و خوب اومدی ، یک عضله هایی داره ، پیچ تو پیچ جون میده سرت و
بذاری روش ، وای سینه و شکمش و که نگو..
مامانم به سرفه افتاد و رنگش قرمز شده بود که حرفم و تموم کردم ، اومدم پاشم آب
بیارم که دستی از بغل من رد شد و لیوان آب و به مامانم داد ، با ترس برگشتم عقب
که آرتام و با قیافه شیطون که هم اخم رو پیشونیش بود هم خنده کجی روی لباش ،
غرور تو چشاش داد میزد ،انقدر جا خورده بودم که فقط خیره خیره نگاش کردم ،
مامانم سریع از جاش بلند شد:
-خوب آیناز جان من برم دیگه غذا رو گرم کنین بخورین.
با آرتام روبوسی کرد منم بوسید و آروم گفت: خاک تو سرت گند زدی
آب دهنم و قورت دادم و به در بسته خیره شدم ، آرتام واسه بدرقه مامانم پایین رفته
بود ولی من هنوز سر جامایستاده بودم.
با صدای در به هیکل آرتام که به چهار چوب در تکیه داده بود نگاه کردم به تیپش ،
romangram.com | @romangram_com