#غرور_و_عشق_و_غیرت_پارت_185

سان روفم بست .
پشت سرمون میومدن وبوق بوق میکردن ، ایمان کنار ماشین اومد با لبخند تلخی
نگام میکرد ولی چشاش ناراحت بود ،دستی واسم تکون داد و پیچید جلو آرتام،
خلاصه تا رسیدن به خونه این دوتا هی باهم کل مینداختن .
بابام آرتام و کشید تو بغلش:
-مراقب دخترم هستی دیگه ؟؟ خیالم راحت باش؟؟
آرتام لبخند مردونه ای کرد و شونه پدرم وبوسید که پدرم پیشونیش و بوسید ، من
توی بغل مامانم اشک میریختم مامانمم گریه میکرد ، اشکاش و پاک کرد و دم گوشم
گفت:
-فک نکنم باید بهت بگم که چیکار کنی امشب و چون ماشالله خودت ختم
اینکارایی بهتر از من میدونی
از شیطنت مامانم خنده ای کردم که مامانم واسه اطمینان یک بار دیگه وظایفم و
گوش زد کرد ، منم که کلا با مامانم تعارف نداشتم با ذوق و لبخند نگاش میکردم،
مامانم فرقی با هستی و تران ویاسی نداشت ، ماها همیشه با مامانم میرفتیم دور دور
.
مامانم ویشگون ریزی ازم گرفت و لبخند همراه با اخمی زد:
-ای دختره بی حیا ببین چه کیفیم میکنه چشمکی زدم گونه مامانم وبوسید م:
-وصف العیش ، نصف العیش
مامانم از حرف من ریسه رفت . نازنین وکشیدم تو بغلم و سرش وبوسیدم ،نازنین با
گریه بغلم کرد:
-خواهری دلت برام تنگ میشه نه؟؟؟
بعد سریع اشکش و پاک کرد بجاش لبخندی شیطونی زد:
-من مراقب وسایلت هستم.
ازکاراش خندم گرفته بود . محکم زدمش که آخش در اومد.

بعد از اینکه با فرزانه جون و بابا م و بابای آتام خدافظی کردم . خسته روی اولین مبل
نشستم ، هنوز فرصت نکرده بودم که خوب اطرافم ونگاه کنم با ذوق ایستادم و از دم
در شروع به بررسی خونه کردم:
سمت چپ یک آشپزخونه بزرگ اپن که از دو طرف یکی به سوی پذیرایی و طرف

romangram.com | @romangram_com