#غروب_خورشید_پارت_217
من-چيومامان-منظورم تکليفت چيه?سميرا خانم زنگ زد گفت اين بعدازطلاق تکليفش چيه..همه منتظرن
که بدونن
من-ميخوام ازدواج کنم
مامان متعجب زده نگاهم کرد..
مامان-ازدواج?باکي?
دوست نداشتم بگم ولي خب يه روزي بايد ميگفتم
من-سپهر
مامان-همون هم دانشگاهيت?
سرمو به علامت مثبت تکون دادم..مامان زير لب حرفايي ميزد از ناراحتي ورفت بيرون
همونطور نشسته بودم..با لپ تاپ ور ميرفتم که مامان اومد داخل..
مامان-به سميراخانم گفتم اونم گفت باآريا حرف ميزنه...تازه..گفت که..به دخترت بگو يه روزي
داغ اين همه بالا رو ميبيني
سرمو انداختم پايين...
مامان-مهساهم داره مياد اينجا...بعدانگار چيزي يادش اومده باشه زد توصورتش وگفت-واي خدا
مهسا که عاشق سپهر بود...
چيزي نگفتم...مامان زد زيرگريه-چه مصيبتي..از فردا کلي حرف پشت سرت درمياد..مهساي
بيچاره..هم مهسا هم آريارو داري دق ميدي به کارات
ورفت بيرون...لپ تاپ ودوباره بازکردم وروي اولين آهنگplayکردم...
romangram.com | @romangram_com