#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_160

ستاره باصدای آرامی گفت : خودم میرفتم

سهیل با عصبانیت گفت : انتظار داشتی با این حالت بذارم تنها بری؟

و با خشم به بیرون چشم دوخت. چنددقیقه بعد دوباره به ستاره نگاه کرد و پرسید: کی اونو بهت داد؟

ستاره با گیجی گفت : چی رو ؟

- همون زهرماری که تو رو به این روز انداخت !

ستاره که عصبانی شده بود گفت : اون دیگه به خودم مربوطه

سهیل باصدای بلند گفت : باشه نگو خودم میدونم کارکیه ! خودم آدمش می کنم

و با صدای آرامی زیر لب زمزمه کرد : لعنت به هر چی مهمونیه

ستاره که با شنیدن فریاد سهیل حالش وخیم ترشده بوددیگر چیزی نگفت و تا رسیدن به خانه با بی حالی به مغازه های اطراف نگاه کرد.

سهیل بعدازرساندن ستاره به محل مهمانی برگشت و موتورش را برداشت و به خانه رفت.

در تمام مسیر برگشت به خانه به ستاره فکرمی کرد. در این چندوقت مدام سعی کرده بود خود را نسبت به او بی تفاوت نشان دهد و به خود بقبولاند بود و نبودش برایش اهمیتی ندارد ولی چندان موفق نبود و امروز از اولین لحظه ورودش به مهمانی او را دیده بود اما وانمود می کرد که اورا ندیده ولی وقتی با آن لباس آبی رنگ میان جمع می درخشید دیگرنتوانسته بود خود را کنترل کند و با او همکلام شده بود. با شنیدن حرفهای او ودوستش از رفتار اخیرش شرمنده شده بود اما با دیدن دوباره آن پسر حسی وادارش کرده بود فقط از دور نظاره گر ستاره باشد. فقط برای چند لحظه دیدن دوباره آن دختر حواسش را از ستاره پرت کرد که آن اتفاق پیش آمد.

* * *

romangram.com | @romangram_com