#قربانی_یک_بازی_احمقانه_پارت_146
لبخند زد و با شیطنت ادامه داد : نکنه میترسی ؟!
ستاره دوباره نگاهی به چرخ و فلک انداخت. همیشه از بلندی می ترسید و ازبچگی هربار که به شهربازی می رفت هیچگاه سوار وسایلی که از زمین فاصله می گرفتند نمیشد با اینحال گفت : معلومه که نه ، بریم
هردو روی صندلی های چرخ وفلک نشسته بودند و چرخ وفلک در حال بالا رفتن بود. ستاره در حالی که تند تند نفس می کشید، محکم میله محافظ را چسبیده بود و به پایین نگاه نمی کرد.
از اطرافش صدای افرادی را که در کابین های دیگر نشسته بودند می شنید . بعضی حرف می زدند وبعضی جیغ می کشیدند وبعضی هم می خندیدند .
وقتی که به بالاترین نقطه رسیدند چرخ و فلک برای مدتی ایستاد. ستاره نگاهی به کابین انداخت که روی هوا تاب می خورد و تنها عامل ارتباطش با ستون اصلی یک کابل نگهدارنده بود.
مانی که تا بحال سرجایش نشسته بود و با لبخند به اطراف نگاه می کرداز جای خود بلند شد و ایستاد . چشمانش را بست و دستهایش را به دو طرف باز کرد و شروع به فریاد کشیدن کرد. با ایستادن اوتکان های کابین نیز شدیدتر شد و ستاره درحالی که نفس نفس میزد محکم تر به میله چسبید. دیگر صداهای اطراف را نمی شنید و با ترس به مانی که پشت به او، می خندید نگاه می کرد.
کابین همچنان تاب می خورد و صدای قژقژی ایجاد می کردکه ضربان قلب ستاره را بالا می برد. بالاخره طاقت نیاورد و با صدایی که سعی میکرد ترسش در آن معلوم نباشد گفت : می شه بشینی!
مانی دست از خندیدن برداشت و به او نگاه کرد و گفت : چرا ؟ تو هم بلند شو ببین از این بالا همه چیز چقدر قشنگه . مردم اندازه مورچه ان
ستاره این باردر حالی که صدایش می لرزید گفت : مانی تو رو خدا بشین!
این اولین باری بود که او را به اسم کوچک صدا می کرد و مانی با علم به این قضیه وترس او دوباره خندید و با شیطنت گفت : نمی شینم تو هم اگه می ترسی چشماتو ببند
بالاخره کابین شروع به پایین آمدن کرد وستاره نفس راحتی کشید.
با عصبانیت در حال حرکت بود و زیر لب به مانی بدوبیراه می گفت که متوجه شددیگر بدنبالش نمی آید. به پشت سرش نگاه کرد و او را دید که کنار چادری ایستاده است . به چادر نزدیک شدو او را دید که مشغول گرفتن تفنگی از مرد صاحب آن جا بود.
romangram.com | @romangram_com